تبليغات در وبلاگ ما
شخصیت شناسی با کتاب مورد علاقه شما
نوشته: کاترین مورو
شخصیت شناسی با کتاب مورد علاقه شما
برای همه ما بارها پیش آمده که خواسته ایم کار مهمی انجام دهیم و کار جدیدی آغاز کنیم، سطح معلوماتمان را بالا ببریم، اما هر بار آن را به تأخیر انداخته و یا موکول به خواندن یک کتاب تخصصی در این زمینه که این روزها نیز بسیار باب شده است، می کنیم!
ولی آیا واقعاً خواندن کتاب می تواند تمامی انرژی مثبتی را که می خواهیم به ما بدهد؟ آیا اصولاً وقتی وارد یک کتابفروشی می شویم، می توانیم انتخاب درستی را انجام دهیم و یا ناخودآگاه به سمت کتابی که در ذهن خود داریم و با شخصیت ما می خواند، می رویم؟!
بسیاری از روان شناسان بر این عقیده اند که اگر چه شما نمی توانید همیشه محتوای یک کتاب داستان را از روی جلد آن و یا توضیحات پشت جلدش، تشخیص دهید، اما در عین حال می توانید از روی نوع کتابی که انتخاب می کنید، یعنی رمان، مهیج، جنایی، تخیلی و... به شخصیت خود پی ببرید.
برچسب ها:

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 بهمن 1390 و در ساعت : 09:16 - نويسنده : مرتضی
اس ام اس پ نه پ (پس نه پس)
ریز علی خواجوی در حال آتیش زدن لباسش بود که شخصی آمد و گفت واسه علامت دادن به قطار آتیشش میزنی؟
ریزعلی یک مکث کرد و گفت: بله برای نجات جون مسافرا این کارو میکنم تو هم بجای این لوده بازیا برو به فکر یک کار مناسب باش...
(چند سال بعد آن مرد (پطروس) انگشت خود را در سد کرد و هموطنانش را نجات داد)
(ستاد مبارزه با پ نه پ واحد نبردهای تاریخی و مشاهیر)
+++
میگم امروز مشهد زلزله اومد. میگه: جدی؟ یعنی همه جا میلرزید؟
پ نه پ یه تک پا بی سر و صدا اومد یه خبر از ما گرفت و رفت.
+++
تو کوچمون زمین رو برای طرح فاضلاب کندن، فامیلمون اومده خونمون میگه زمین رو واسه فاضلاب کندن؟
پ نه پ دارن میکنن تا برسن به چاه نفت
+++
آزمایش خون دادم جوابش اومده، مامانم داره نیگا میکنه میگه ldl cholestrol چیه اینم تو خون بود مگه؟
پ نه پ این آپشن جدید خداس آزمایشی تو خون من اعمال کرده! اگه جواب بده قراره تو update بعدی به خون اضافه شه ایشالا!
+++
مدیر پشتیبانی: پوشه دارین؟
مدیر مالی: میخوای توش کاغذ بذاری؟
من: پ نه پ میخواد عصر بره تولد میخواد با پوشه ها کلاه بوقی درست کنه بذاره روی سرش
برچسب ها:

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 بهمن 1390 و در ساعت : 09:16 - نويسنده : مرتضی
داستان مدیر و منشی
مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن...
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری، کارهات رو روبراه کن...
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش، میگه: زنم یه هفته میره مأموریت کارهات رو روبراه کن...
معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام...
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد، بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم...
پدر بزرگ که اتفاقاً همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده...
منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: مأموریت کنسل شد من دارم میام خونه...
شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متأسفانه نمیتونم ببینمت...
معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق...
پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت، معلمم برنامه اش عوض شد و میاد...
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت!
برچسب ها:

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 بهمن 1390 و در ساعت : 09:16 - نويسنده : مرتضی
داستان دختر کوچولو خیلی دوستت دارم
روزی روزگاری، مرد بزرگی با زن رؤیاهایش ازدواج کرد. ثمره عشق آنها دختر کوچولوی شاد و سرحالی بود و مرد بزرگ او را خیلی دوست داشت وقتی دختر کوچولو بود، مرد بزرگ بغلش می کرد، برایش آواز می خواند و به او می گفت: «دختر کوچولو، خیلی دوستت دارم.»
دختر کوچولو که دیگر کوچولو نبود،از خانه مرد بزرگ رفت تا دنیا را ببیند و تجربه بیندوزد. هر چه درباره خود بیشتر می آموخت، مرد بزرگ را بهتر می شناخت. دختر کوچولو حالا خیلی خوب می دانست که مرد بزرگ به راستی قوی و بزرگ است، چون اکنون دیگر توانایی های او را می شناخت یکی از بزرگ ترین تواناهایی های مرد این بود که می توانست عشقش را نسبت به خانواده اش ابراز کند و دختر کوچولویش هر کجا باشد، او در هر شرایطی دختر کوچولویش را صدا می زد و می گفت: «دختر کوچولو، خیلی دوستت دارم.»
روزی به دختر که دیگر کوچولو نبود، کسی تلفن زد و گفت که مرد بزرگ بیمار شده، سکته کرده است و دیگر نمی تواند حرف بزند و شاید حتی متوجه حرفهای دیگران هم نشود. مرد بزرگ دیگر نمی توانست بخندد، راه برود و به دختر کوچولو که دیگر کوچولو نبود، بگوید که چقدر دوستش دارد.
دختر به ملاقات مرد بزرگ رفت. وارد اتاق که شد، دید مرد بزرگ چقدر کوچک و ناتوان شده است. مرد بزرگ به او نگاه کرد و کوشید حرف بزند، اما نتوانست دختر کوچولو با چشمانی لبریز از اشک، کنار تخت مرد بزرگ نشست و دستهایش را دور شانه های ناتوان پدرش حلقه کرد. سرش را بر سینه پدر گذاشت و خاطرات به ذهنش هجوم آورد.
به یاد آورد که چه روزهای شادی در کنار هم سپری کرده اند و چطور همیشه احساس می کرد که مرد بزرگ از او حمایت می کند و مایه شادی و امنیت خاطر اوست.
فکر از دست دادن مرد بزرگ و تحمل این درد جانکاه، سیل اندوه را به جسم و روحش دواند. دیگر کسی نبود که با کلام محبت آمیزش خاطر او را تسلی بخشد. ناگاه دختر کوچولو از میان قفسه سینه مرد بزرگ، صدای قلب او را شنید که همیشه موسیقی و کلام عشق از آن بیرون می تراوید.
قلب مرد بزرگ، بی توجه به ویرانی جسمش، همچنان می تپید. دختر کوچولو سرش را روی قلب مرد بزرگ گذاشت.
به معجزه عشق گوش جان سپرد. این همان صدایی بود که همواره می شنید. قلب مرد بزرگ آنچه را می گفت که دیگر زبانش قادر نبود بگوید:
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
دختر کوچولو
دختر کوچولو
دختر کوچولو...
و دختر کوچولو تسلی یافت
(پتی هنسن)
برچسب ها:

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 بهمن 1390 و در ساعت : 09:16 - نويسنده : مرتضی
داستان مداوای عجیب
زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ دکتر میره...
دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟
خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم مست میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه...
دکتر گفت: خب دوای دردت پیش منه: هر وقت شوهرت مست اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن. و این کار رو ادامه بده.
دو هفته بعد، اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت.
خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم مست اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت.
دکتر گفت: می بینی اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا حل میشن!
برچسب ها:

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 بهمن 1390 و در ساعت : 09:16 - نويسنده : مرتضی
تا چه حد موفق هستید؟
نوشته: تارا مک وین
تا چه حد موفق هستید؟
بسیاری از مردم معتقدند که زندگی بدون برنامه ریزی نمی تواند چندان آینده درخشانی داشته باشد. این نکته شاید در بیشتر موارد درست باشد، اما در این برنامه ریزی، قابلیت های انسانی، توانایی، مهارتها، پشتکار و استقامت فردی نیز از اهمیت ویژه ای برخوردار است.
برچسب ها:

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 بهمن 1390 و در ساعت : 09:16 - نويسنده : مرتضی
اس ام اس عاشقانه
در غم عشق نبودی و محبت کردی/این هم از لطف شما بود و نمیدانستیم
من نکردم گله از عهد و وفاداری تو/عهد ما عهد جفا بود و نمیدانستیم
رنج بی عشقی و تنهایی و بی مهری یار/همه تقدیر خدا بود و نمیدانستیم...
+++
در جهان غصه کوتاهی دیوار مخور/حسرت کاخ رفیق و زر بسیار مخور
گردش چرخ نگردد به مراد دل کس/غم بی مهری این مردم بی عار مخور...
+++
بگذار بگویند خسیسم. من دوستت دارم هایم را الکی خرج نمیکنم جز برای مهربانی خودت...
+++
پشت آن پنجره رو به افق، پشت دروازه تردید و خیال، لا به لای تن عریانی بید، من در اندیشه آنم که تو را، وقت دلتنگی خود دارم و بس...
+++
راستش را بگو، نکند تو همان "این نیز" هستی که همیشه میگذری...؟
برچسب ها:

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 بهمن 1390 و در ساعت : 09:16 - نويسنده : مرتضی
داستان شیوانا و زوج جوان
زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند و برای تبرک و گرفتن نصیحتی از شیوانا نزد او رفتند. شیوانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند و از مرد پرسید: تو چقدر همسرت را دوست داری!؟
مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا سرحد مرگ او را می پرستم! و تا ابد هم چنین خواهم بود!
شیوانا از زن پرسید: تو چطور! به همسرت تا چه اندازه علاقه داری!؟
زن شرمناک تبسمی کرد و گفت: من هم مانند او تا سرحد مرگ دوستش دارم و تا زمان مرگ از او جدا نخواهم شد و هرگز از این احساسم نسبت به او کاسته نخواهد شد.
شیوانا تبسمی کرد و گفت: بدانید که در طول زندگی زناشویی شما لحظاتی رخ می دهند که از یکدیگر تا سرحد مرگ متنفر خواهید شد و اصلاً هیچ نشانه ای از علاقه الآنتان در دل خود پیدا نخواهید کرد. در آن لحظات حتی حاضر نخواهید بود که یک لحظه چهره همدیگر را ببینید. اما در آن لحظات عجله نکنید و بگذارید ابرهای ناپایدار نفرت از آسمان عشق شما پراکنده شوند و دوباره خورشید محبت بر کانون گرمتان پرتو افکنی کند. در این ایام اصلاً به فکر جدایی نیافتید و بدانید که "تا سرحد مرگ متنفر بودن" تاوانی است که برای "تا سرحد مرگ دوست داشتن" می پردازید. عشق و نفرت دو انتهای آونگ زندگی هستند که اگر زیاد به کرانه ها بچسبید، این هر دو احساس را در زندگی تجربه خواهید کرد. سعی کنید همیشه حالت تعادل را حفظ کنید و تا لحظه مرگ لحظه ای از هم جدا نشوید...
برچسب ها:

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 بهمن 1390 و در ساعت : 09:16 - نويسنده : مرتضی
داستان بی خاصیت
راننده کامیونی وارد رستوران شد. دقایی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند و بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد.
راننده به او چیزی نگفت.
دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد.
بعد هم وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد ولی باز هم ساکت ماند.
دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوانها به صاحب رستوران گفت: چه آدم بی خاصیتی بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!
رستورانچی جواب داد: از همه بدتر رانندگی بلد نبود چون وقتی داشت می رفت دنده عقب 3 موتور نازنین را خرد کرد و رفت.
برچسب ها:

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 بهمن 1390 و در ساعت : 09:16 - نويسنده : مرتضی
داستان دلیل قانع کننده
مرد میانسال وارد فروشگاه اتومبیل شد. BMW آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.
قدری راند و از شتاب اتومبیل لذت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می رفت.
پدال گاز را فشرد و اتومبیل گویی پرنده ای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید. مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می آید و چراغ گردانش را روشن کرده است. صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است.
مرد اندکی مردد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. لختی اندیشید. سپس برای آنکه قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.
ناگهان به خود آمد و گفت، "مرا چه می شود که در این سن و سال با این سرعت می رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می خواهد."
از سرعتش کاست و سپس در کنار جاده منتظر ایستاد تا پلیس برسد.
اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقف کرد. افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت، "ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. اگر دلیلی قانع کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می راندی، می گذارم بروی."
مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت: "می دونی، جناب سروان؛ سال ها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. تصور کردم داری اونو برمی گردونی!"
افسر خندید و گفت، "روز خوبی داشته باشید، آقا!" و برگشت سوار اتومبیلش شد و رفت...
برچسب ها:

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 بهمن 1390 و در ساعت : 09:16 - نويسنده : مرتضی
صفحات سايت