<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
		>
<channel>
<title>مطالب بسیار زیبا</title>
<description>خوش آمدید دوستان</description>
<atom:link href="http://morteza-gh.samenblog.com/rss/" rel="self" type="application/rss+xml" />
<link>http://morteza-gh.samenblog.com/</link>
<generator>RSS Generated by SamenBlog.com</generator>

<item>
<title>سايت انتقال یافت</title>
<link>http://morteza-gh.samenblog.com/enteghalsite.html</link>
<description><![CDATA[با سلام خدمت همه دوستان سايت از این آدرس انتقال یافت به آدرس زیر 
http://mihan-tafrihe.ir 
از حالا به بعد به آدرس بالا مراجعه كنید با تشكر از شما]]></description>
</item>

<item>
<title>کاریکاتور / حذف۱۰میلیون پولدار از دریافت یارانه</title>
<link>http://morteza-gh.samenblog.com/کاریکاتور--حذف۱۰میلیون-پولدار-از-دریافت-یارانه.html</link>
<description><![CDATA[<p><img alt="میهن تفریح" src="http://www.funshad.com/uploads/admin2/1390/10/08/3/d5db0bc3bb.jpg"></p>
]]></description>
</item>

<item>
<title>شخصیت شناسی با کتاب مورد علاقه شما</title>
<link>http://morteza-gh.samenblog.com/987.html</link>
<description><![CDATA[<P><EM>نوشته: کاترین مورو</EM></P>
<P align=center><STRONG><FONT color=#ff0000>شخصیت شناسی با کتاب مورد علاقه شما</FONT></STRONG></P>
<P><EM>برای همه ما بارها پیش آمده که خواسته ایم کار مهمی انجام دهیم و کار جدیدی آغاز کنیم، سطح معلوماتمان را بالا ببریم، اما هر بار آن را به تأخیر انداخته و یا موکول به خواندن یک کتاب تخصصی در این زمینه که این روزها نیز بسیار باب شده است، می کنیم!<BR>ولی آیا واقعاً خواندن کتاب می تواند تمامی انرژی مثبتی را که می خواهیم به ما بدهد؟ آیا اصولاً وقتی وارد یک کتابفروشی می شویم، می توانیم انتخاب درستی را انجام دهیم و یا ناخودآگاه به سمت کتابی که در ذهن خود داریم و با شخصیت ما می خواند، می رویم؟!<BR>بسیاری از روان شناسان بر این عقیده اند که اگر چه شما نمی توانید همیشه محتوای یک کتاب داستان را از روی جلد آن و یا توضیحات پشت جلدش، تشخیص دهید، اما در عین حال می توانید از روی نوع کتابی که انتخاب می کنید، یعنی رمان، مهیج، جنایی، تخیلی و... به شخصیت خود پی ببرید.</EM></P>]]></description>
</item>

<item>
<title>اس ام اس پ نه پ (پس نه پس)</title>
<link>http://morteza-gh.samenblog.com/998.html</link>
<description><![CDATA[یه دختر 10-12 ساله تو پارک دیدم یهو یه دختر بچه که کلی شبیه ش بود دوید پیشش و محکم دستشو چسبید. به دختر بزرگه میگم چقد شبیه خودته، خواهرته<br>گفت: پ نه پ دخترمه.<br>گفتم: د نه د من فکر کردم تو دخترشی خواستم خودت بگی<br>+++<br>تو فروشگاه یه پسر بچه 5-4 ساله دیدم که به خودش تو آینه نگاه میکرد. بهش میگم آینه ست؟<br>میگه: پ نه پ داداش دو قلومه<br>+++<br>برا شام کوکو سبزی درست کردم میاد میگه: به به کوکو سبزیه؟<br>میگم: پ نه پ ورژن جدید قرمه سبزیه به صورت mp3 ارائه شده.<br>+++<br>دستمو نشون خواهرم میدم میگم: ببین این دونه قرمز چیه؟<br>میگه: پشه کثیف گازت گرفته.<br>میگم: مگه پشه کثیف هم داریم؟<br>میگه: پ نه پ پشه و باباش و داداش و عموش هفته ای دوباره میرن حموم، اما تو چی موی کثیف، روی سیاه، ناخن دراز، واه و واه واه<br>+++<br>اون موقعی که تهران مثل چی بارونی بود با دوستم تو خیابون میرفتیم یهو یه رعد و برق زد در حدی که همه مون فلش شدیم...! بعد این رفیق ما برگشته میگه رعد و برق بود؟!<br>پ نه پ داشتن واسه گوگل ارث عکس میگرفتن!


]]></description>
</item>

<item>
<title>داستان ویلون نوازی در مترو</title>
<link>http://morteza-gh.samenblog.com/1000.html</link>
<description><![CDATA[در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.<br>این مرد در عرض 45 دقیقه، شش قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.<br>سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم هایش کاست و چند ثانیه ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.<br>یک دقیقه بعد، ویلون زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.<br>چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دور شد،<br>کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون زن پرداخت، مادر محکم تر کشید و کودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگر نیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین شان بلا استثنا برای بردن شان به زور متوسل شدند.<br>در طول مدت 45 دقیقه ای که ویلون زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون زن شد. وقتیکه ویلون زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، و نه کسی او را شناخت.<br>هیچکس نمی دانست که این ویلون زن همان (جاشوا بل) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده یکی از پیچیده ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه و نیم میلیون دلار، می باشد.<br>جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تئاترهای شهر بوستون، برنامه ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش فروش شده بود، و قیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.<br><br>این یک داستان حقیقی است، نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن پست ترتیب داده شده بود، و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت های مردم بود.<br><br>نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی و ساعات نامناسب، قادر به مشاهده و درک زیبایی هستیم؟ لحظه ای برای قدردانی از آن توقف می کنیم؟ آیا نبوغ و شگردها را در یک شرایط غیر منتظره می توانیم شناسایی کنیم؟<br>یکی از نتایج ممکن این آزمایش می تواند این باشد، اگر ما لحظه ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم، چه چیزهای دیگری را داریم از دست می دهیم؟


]]></description>
</item>

<item>
<title>داستان بی خاصیت</title>
<link>http://morteza-gh.samenblog.com/995.html</link>
<description><![CDATA[راننده کامیونی وارد رستوران شد. دقایی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند و بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد.<br>راننده به او چیزی نگفت.<br>دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد.<br>بعد هم وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد ولی باز هم ساکت ماند.<br>دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوانها به صاحب رستوران گفت: چه آدم بی خاصیتی بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!<br>رستورانچی جواب داد: از همه بدتر رانندگی بلد نبود چون وقتی داشت می رفت دنده عقب 3 موتور نازنین را خرد کرد و رفت.


]]></description>
</item>

<item>
<title>اس ام اس عاشقانه</title>
<link>http://morteza-gh.samenblog.com/1002.html</link>
<description><![CDATA[ماه من، نماز آیات میخوانم، وقتی گرفته ای!<br>+++<br>از تمام دار دنیا، تنها یک چیز دارم: دوستت!<br>+++<br>در برهوت بی کسی تنها تو همزاد منی/ای نازتر از خواب شبم، همواره در یاد منی...<br>+++<br>یک تلنگر هم کافی بود برای اینکه بشکنم<br>به هر حال ممنون از مشتت...<br>+++<br>اسیر فصل خزان گردد عمر آنکس که/دمی اسیر اشک کند چشم مهربان تو را...


]]></description>
</item>

<item>
<title>داستان مداوای عجیب</title>
<link>http://morteza-gh.samenblog.com/991.html</link>
<description><![CDATA[زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ دکتر میره...<br>دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟<br>خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم مست میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه...<br>دکتر گفت: خب دوای دردت پیش منه: هر وقت شوهرت مست اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن. و این کار رو ادامه بده.<br>دو هفته بعد، اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت.<br>خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم مست اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت.<br>دکتر گفت: می بینی اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا حل میشن!


]]></description>
</item>

<item>
<title>داستان نقشه راه</title>
<link>http://morteza-gh.samenblog.com/1001.html</link>
<description><![CDATA[کم کم آماده سفر میشدم. باید میرفتم و زندگی روی زمین رو در غالب یک انسان تجربه میکردم. تجربه ای که شاید کمک میکرد بتونم معنی خلقت رو بهتر درک کنم اما اضطراب شدیدی داشتم.<br>رو کردم به خدا و گفتم: میترسم، خیلی میترسم. میترسم رفتنم باعث بشه راه رو گم کنم و دیگه نتونم پیشت برگردم.<br>خدا لبخندی زد و یه لوح سفید به من نشون داد و گفت: اینو ببین، آدما بهش میگن "دل". یه تکه ای از وجود من که در درون هر انسانی قرار دادم. هر وقث دلتنگ من شدی یا خواستی راه درست رو پیدا کنی یه نگاه بهش بنداز این در واقع نقشه راه تو برای برگشتن پیش منه.<br>با تعجب نگاهش کردم و خواستم بگم این که روش چیزی نوشته نشده اما چیزی نگفتم. مدتی بعد پا توی دنیای خاکی گذاشتم. تو یه روستای کوچک کوهستانی و یه خانواده شلوغ. با پدری که اخلاق بسیار تندی داشت و مادری که از مهربانی مثل فرشته ها بود.<br>روزها می گذشت و من بزرگ و بزرگتر میشدم. گهگاهی سری به دلم میزدم و آرامش روزهای خوب با خدا بودن رو دوباره احساس میکردم. اما همیشه ته دلم یه نگرانی وجود داشت. نگرانی از اینکه آیا این لوح سفید می تونه یه نقشه راه واقعی باشه؟<br>با بزرگتر شدنم، کم کم تجربه هائی رو بدست میاوردم که میتونست تو تشخیص خوب از بد به من کمک کنه و اینجا بود که یه فکر عالی به ذهنم رسید. چطوره اون لوح سفید رو به یک نقشه راه واقعی تبدیل کنم. من میتونستم هر راه درستی رو که میرم روی اون لوح رسم کنم تا بعداً معیاری باشه برای برگشتن و تشخیص راه صحیح. این فکر مثل برق تمام وجودمو گرفت. احساس میکردم از همه مردم دنیا برترم و اینجوری هرگز از راه راست منحرف نمیشم. این کار می تونست منو با افتخار و سربلندی پیش خدا برگردونه بنابراین از همون روز دست به کار شدم و کارمو با جدیت شروع کردم. هر روز یک راه رو روی نقشه رسم می کردم و سعی می کردم چیزی رو جانندازم. روزها میگذشت و من مشغول ترسیم نقشه بودم اما یه چیزی عذابم میداد. سعی کردم بهش توجه نکنم و کارمو با شدت بیشتری ادامه بدم اما حالم روز به روز بدتر میشد. یه چیزی تو درونم داشت تغییر میکرد و من اصلاً احساس خوبی نداشتم. یه روز که حسابی مستعصل شده بودم رفتم سراغ نقشه تا ببینم اشکال از کجاست اما از چیزی که دیدم وحشت کردم. اون لوح سفید، شده بود یه صفحه سیاه با خطوطی در هم که اصلاً قابل تشخیص نبود.<br>مدت ها میگذشت و روز به روز حالم بدتر میشد. شده بودم یه آدم تند خو، عصبی و پرخاشگر که زندگی براش بی معنی شده بود. همش احساس می کردم یه چیزی تو زندگی کم دارم و سعی میکردم با بیشتر کار کردن و بیشتر پول درآوردن جاشو پر کنم. چند بار از خدا خواستم که بهم کمک کنه اما انگار اونم صدای منو نمیشنید.<br>یه روز سر ظهر از محل کارم اومدم بیرون و مستقیم زدم به کوه. یه گوشه خلوت پیدا کردمو از شدت غصه شروع کردم به گریه کردن که یکدفعه یه صدای آشنا شنیدم.<br>اشتباه نمیکردم خودش بود که از من سؤال میکرد: گم شدی؟<br>گفتم: آره راهمو گم کردم.<br>دوباره گفت: اما تو یه نقشه راه داشتی.<br>داد زدم اما اون بدرد نمی خوره. توام که ولم کردی. حالا هم اومدی سرزنشم کنی؟<br>دوباره گفت: یه نگاه دقیق به به اون خطوطی که کشیدی بنداز.<br>وحشتناک بود. هر کدوم از اون خطوط واضح و واضحتر میشد. حالا میشد اونها رو خواند. غرور، خودخواهی، حسادت، شهوت، حرص، ...<br>سرمو از خجالت پایین انداختم. چیزی برای گفتن نداشتم.<br>دوباره خدا رو به من کرد و گفت: تو به من اعتماد نکردی و وجود منو با نواقصت پوشوندی. همین دوری از من باعث شد که آرامش از زندگیت بره و اون چیزی که حس میکردی همیشه تو زندگیت کمه حضور من بود. اکثر مردم فکر میکنن زندگی یه راهه با یه هدف بزرگ در انتها. در حالیکه هدف درست راه و فرصتی که در طول اون به اونا داده میشه تا عشق و محبت رو تو خودشون پرورش بدن. این یعنی تکامل و رسیدن به من اما افسوس وقتی میفهمین که به انتهای راه رسیدین.<br>همانطور که سرم پائین بود گفتم: من اشتباه کردم. کمکم کن جبران کنم.<br>با مهربانی در جوابم گفت: من همیشه کنارتم و آماده کمک کردن به تو.<br>تمام وجودم پر شده بود از شوق برگشتن و ظهور اولین نقطه سفید تو دلم اولین جرقه تو اصلاح زندگیم بود. اون نقطه سفید تمایل بود. تمایل به پاک زندگی کردن. باید همه چیزو جبران میکردم. باید تمام خطوطی رو که طی این سال های دراز تو قلبم حک کرده بودم پاک میکردم. به شدت سخت بود و دردناک اما باید این کارو می کردم. باید دلمو با خدمت کردن به دیگران اونقدر صیقل میدادم تا دوباره یه تکه از وجود خدا درون من ظهور کنه.


]]></description>
</item>

<item>
<title>داستان بهترین راه حل</title>
<link>http://morteza-gh.samenblog.com/999.html</link>
<description><![CDATA[پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید»<br>پادشاه بیرون رفت و در را بست...<br>سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند.<br>نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود!<br>آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه ای نشسته بود و کاری نمی کرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بیرون رفت!!!<br>و آن سه تن پیوسته مشغول کار بودند. آنان حتی ندیدند که چه اتفاقی افتاد که نفر چهارم از اتاق بیرون رفته!<br>وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «کار را بس کنید. آزمون پایان یافته و من نخست وزیرم را انتخاب کردم.»<br>آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند: «چه اتفاقی افتاد؟ او کاری نمی کرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل کند؟»<br>مرد گفت: «مسئله ای در کار نبود. من فقط نشستم و نخستین سؤال و نکته اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه ای که این احساس را کردم فقط در سکوت مراقبه کردم. کاملاً ساکت شدم و به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟ نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعاً مسأله ای وجود دارد، چگونه می توان آن را حل کرد؟ اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت؛ هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعاً قفل است یا نه و دیدم قفل باز است.»<br>پادشاه گفت: «آری، کلک در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن کردید؛ در همین جا نکته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می کردید نمی توانستید آن را حل کنید. این مرد، می داند که چگونه در یک موقعیت هوشیار باشد. پرسش درست را او مطرح کرد.»


]]></description>
</item>

<item>
<title>داستان دلیل قانع کننده</title>
<link>http://morteza-gh.samenblog.com/996.html</link>
<description><![CDATA[مرد میانسال وارد فروشگاه اتومبیل شد. BMW آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.<br>قدری راند و از شتاب اتومبیل لذت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می رفت.<br>پدال گاز را فشرد و اتومبیل گویی پرنده ای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید. مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می آید و چراغ گردانش را روشن کرده است. صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است.<br>مرد اندکی مردد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. لختی اندیشید. سپس برای آنکه قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.<br>ناگهان به خود آمد و گفت، "مرا چه می شود که در این سن و سال با این سرعت می رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می خواهد."<br>از سرعتش کاست و سپس در کنار جاده منتظر ایستاد تا پلیس برسد.<br>اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقف کرد. افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت، "ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. اگر دلیلی قانع کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می راندی، می گذارم بروی."<br>مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت: "می دونی، جناب سروان؛ سال ها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. تصور کردم داری اونو برمی گردونی!"<br>افسر خندید و گفت، "روز خوبی داشته باشید، آقا!" و برگشت سوار اتومبیلش شد و رفت...


]]></description>
</item>

<item>
<title>اس ام اس پ نه پ (پس نه پس)</title>
<link>http://morteza-gh.samenblog.com/988.html</link>
<description><![CDATA[ریز علی خواجوی در حال آتیش زدن لباسش بود که شخصی آمد و گفت واسه علامت دادن به قطار آتیشش میزنی؟<br>ریزعلی یک مکث کرد و گفت: بله برای نجات جون مسافرا این کارو میکنم تو هم بجای این لوده بازیا برو به فکر یک کار مناسب باش...<br>(چند سال بعد آن مرد (پطروس) انگشت خود را در سد کرد و هموطنانش را نجات داد)<br>(ستاد مبارزه با پ نه پ واحد نبردهای تاریخی و مشاهیر)<br>+++<br>میگم امروز مشهد زلزله اومد. میگه: جدی؟ یعنی همه جا میلرزید؟<br>پ نه پ یه تک پا بی سر و صدا اومد یه خبر از ما گرفت و رفت.<br>+++<br>تو کوچمون زمین رو برای طرح فاضلاب کندن، فامیلمون اومده خونمون میگه زمین رو واسه فاضلاب کندن؟<br>پ نه پ دارن میکنن تا برسن به چاه نفت<br>+++<br>آزمایش خون دادم جوابش اومده، مامانم داره نیگا میکنه میگه ldl cholestrol چیه اینم تو خون بود مگه؟<br>پ نه پ این آپشن جدید خداس آزمایشی تو خون من اعمال کرده! اگه جواب بده قراره تو update بعدی به خون اضافه شه ایشالا!<br>+++<br>مدیر پشتیبانی: پوشه دارین؟<br>مدیر مالی: میخوای توش کاغذ بذاری؟<br>من: پ نه پ میخواد عصر بره تولد میخواد با پوشه ها کلاه بوقی درست کنه بذاره روی سرش


]]></description>
</item>

<item>
<title>داستان سه پند لقمان به پسرش</title>
<link>http://morteza-gh.samenblog.com/1005.html</link>
<description><![CDATA[روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی و سوم اینکه در بهترین کاخ ها و خانه های جهان زندگی کنی<br>پسر لقمان گفت: ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟<br>لقمان جواب داد: اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد. اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.


]]></description>
</item>

<item>
<title>اس ام اس عاشقانه</title>
<link>http://morteza-gh.samenblog.com/993.html</link>
<description><![CDATA[در غم عشق نبودی و محبت کردی/این هم از لطف شما بود و نمیدانستیم<br>من نکردم گله از عهد و وفاداری تو/عهد ما عهد جفا بود و نمیدانستیم<br>رنج بی عشقی و تنهایی و بی مهری یار/همه تقدیر خدا بود و نمیدانستیم...<br>+++<br>در جهان غصه کوتاهی دیوار مخور/حسرت کاخ رفیق و زر بسیار مخور<br>گردش چرخ نگردد به مراد دل کس/غم بی مهری این مردم بی عار مخور...<br>+++<br>بگذار بگویند خسیسم. من دوستت دارم هایم را الکی خرج نمیکنم جز برای مهربانی خودت...<br>+++<br>پشت آن پنجره رو به افق، پشت دروازه تردید و خیال، لا به لای تن عریانی بید، من در اندیشه آنم که تو را، وقت دلتنگی خود دارم و بس...<br>+++<br>راستش را بگو، نکند تو همان "این نیز" هستی که همیشه میگذری...؟


]]></description>
</item>

<item>
<title>داستان شیوانا و زوج جوان</title>
<link>http://morteza-gh.samenblog.com/994.html</link>
<description><![CDATA[زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده بودند و برای تبرک و گرفتن نصیحتی از شیوانا نزد او رفتند. شیوانا به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را کنار خود نشاند و از مرد پرسید: تو چقدر همسرت را دوست داری!؟<br>مرد جوان لبخندی زد و گفت: تا سرحد مرگ او را می پرستم! و تا ابد هم چنین خواهم بود!<br>شیوانا از زن پرسید: تو چطور! به همسرت تا چه اندازه علاقه داری!؟<br>زن شرمناک تبسمی کرد و گفت: من هم مانند او تا سرحد مرگ دوستش دارم و تا زمان مرگ از او جدا نخواهم شد و هرگز از این احساسم نسبت به او کاسته نخواهد شد.<br>شیوانا تبسمی کرد و گفت: بدانید که در طول زندگی زناشویی شما لحظاتی رخ می دهند که از یکدیگر تا سرحد مرگ متنفر خواهید شد و اصلاً هیچ نشانه ای از علاقه الآنتان در دل خود پیدا نخواهید کرد. در آن لحظات حتی حاضر نخواهید بود که یک لحظه چهره همدیگر را ببینید. اما در آن لحظات عجله نکنید و بگذارید ابرهای ناپایدار نفرت از آسمان عشق شما پراکنده شوند و دوباره خورشید محبت بر کانون گرمتان پرتو افکنی کند. در این ایام اصلاً به فکر جدایی نیافتید و بدانید که "تا سرحد مرگ متنفر بودن" تاوانی است که برای "تا سرحد مرگ دوست داشتن" می پردازید. عشق و نفرت دو انتهای آونگ زندگی هستند که اگر زیاد به کرانه ها بچسبید، این هر دو احساس را در زندگی تجربه خواهید کرد. سعی کنید همیشه حالت تعادل را حفظ کنید و تا لحظه مرگ لحظه ای از هم جدا نشوید...


]]></description>
</item>

<item>
<title>داستان دختر کوچولو خیلی دوستت دارم</title>
<link>http://morteza-gh.samenblog.com/990.html</link>
<description><![CDATA[روزی روزگاری، مرد بزرگی با زن رؤیاهایش ازدواج کرد. ثمره عشق آنها دختر کوچولوی شاد و سرحالی بود و مرد بزرگ او را خیلی دوست داشت وقتی دختر کوچولو بود، مرد بزرگ بغلش می کرد، برایش آواز می خواند و به او می گفت: «دختر کوچولو، خیلی دوستت دارم.»<br>دختر کوچولو که دیگر کوچولو نبود،از خانه مرد بزرگ رفت تا دنیا را ببیند و تجربه بیندوزد. هر چه درباره خود بیشتر می آموخت، مرد بزرگ را بهتر می شناخت. دختر کوچولو حالا خیلی خوب می دانست که مرد بزرگ به راستی قوی و بزرگ است، چون اکنون دیگر توانایی های او را می شناخت یکی از بزرگ ترین تواناهایی های مرد این بود که می توانست عشقش را نسبت به خانواده اش ابراز کند و دختر کوچولویش هر کجا باشد، او در هر شرایطی دختر کوچولویش را صدا می زد و می گفت: «دختر کوچولو، خیلی دوستت دارم.»<br>روزی به دختر که دیگر کوچولو نبود، کسی تلفن زد و گفت که مرد بزرگ بیمار شده، سکته کرده است و دیگر نمی تواند حرف بزند و شاید حتی متوجه حرفهای دیگران هم نشود. مرد بزرگ دیگر نمی توانست بخندد، راه برود و به دختر کوچولو که دیگر کوچولو نبود، بگوید که چقدر دوستش دارد.<br>دختر به ملاقات مرد بزرگ رفت. وارد اتاق که شد، دید مرد بزرگ چقدر کوچک و ناتوان شده است. مرد بزرگ به او نگاه کرد و کوشید حرف بزند، اما نتوانست دختر کوچولو با چشمانی لبریز از اشک، کنار تخت مرد بزرگ نشست و دستهایش را دور شانه های ناتوان پدرش حلقه کرد. سرش را بر سینه پدر گذاشت و خاطرات به ذهنش هجوم آورد.<br>به یاد آورد که چه روزهای شادی در کنار هم سپری کرده اند و چطور همیشه احساس می کرد که مرد بزرگ از او حمایت می کند و مایه شادی و امنیت خاطر اوست.<br>فکر از دست دادن مرد بزرگ و تحمل این درد جانکاه، سیل اندوه را به جسم و روحش دواند. دیگر کسی نبود که با کلام محبت آمیزش خاطر او را تسلی بخشد. ناگاه دختر کوچولو از میان قفسه سینه مرد بزرگ، صدای قلب او را شنید که همیشه موسیقی و کلام عشق از آن بیرون می تراوید.<br>قلب مرد بزرگ، بی توجه به ویرانی جسمش، همچنان می تپید. دختر کوچولو سرش را روی قلب مرد بزرگ گذاشت.<br>به معجزه عشق گوش جان سپرد. این همان صدایی بود که همواره می شنید. قلب مرد بزرگ آنچه را می گفت که دیگر زبانش قادر نبود بگوید:<br>دوستت دارم<br>دوستت دارم<br>دوستت دارم<br>دختر کوچولو<br>دختر کوچولو<br>دختر کوچولو...<br>و دختر کوچولو تسلی یافت<br><br>(پتی هنسن)


]]></description>
</item>

<item>
<title>حرف - ک</title>
<link>http://morteza-gh.samenblog.com/1003.html</link>
<description><![CDATA[<strong>کاچی بهتر از هیچی</strong><br>کم هر چیز از نبود و هیچ آن بهتر است<br><br><strong>کار از محکم کاری عیب نمی کند</strong><br>کار را باید دقیق و اساسی و درست و حسابی انجام داد، تا خیال آدم مطمئن و آسوده تر باشد.<br><br><strong>کار به جای باریک رسیدن</strong><br>کاری به آخرین و خطرناک ترین و خراب ترین مرحله خود رسیدن و بیخ پیدا کردن، به طوری که چاره ای نداشته یا به سختی بتوان برای آن چاره ای اندیشید<br><br><strong>کار حضرت فیل</strong><br>کار بزرگ و مشکلی که انجامش از عهده هر کسی برنمی آید<br><br><strong>کار را باید داد دست کاردان</strong><br>هر کاری باید به دست کسی که تجربه و تخصص کافی در آن مورد دارد انجام شود، چرا که در غیر این صورت انجام کار با کیفیت و بازدهی مناسب همراه نخواهد بود<strong><br></strong><br>


]]></description>
</item>

<item>
<title>اس ام اس فلسفی و عرفانی</title>
<link>http://morteza-gh.samenblog.com/997.html</link>
<description><![CDATA[هر وقت در فریب دادن کسی موفق شدی به این فکر نباش که اون چقدر احمق بوده به این فکر کن که اون چقدر به تو اعتماد داشته...<br>+++<br>گر به دولت برسی مست نگردی مردی/گر به ذلت برسی پست نگردی مردی<br>اهل عالم همه بازیچه دست هوسند/گر تو بازیچه این دست نگردی مردی...<br>+++<br>عشق برای زن سرمایه ای است که تا صد در صد منفعت ندهد آنرا به کسی نمی سپارد...<br>(شکسپیر)<br>+++<br>در زندگی منتظر معجزه نباش، خودت معجزه زندگیت باش...<br>+++<br>شریک زندگی ات را با دقت انتخاب کن<br>نود و پنج درصد خوشبختی ها و بدبختی های زندگی ات ناشی از همین یک تصمیم خواهد بود...


]]></description>
</item>

<item>
<title>داستان مدیر و منشی</title>
<link>http://morteza-gh.samenblog.com/989.html</link>
<description><![CDATA[مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن...<br>منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری، کارهات رو روبراه کن...<br>شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش، میگه: زنم یه هفته میره مأموریت کارهات رو روبراه کن...<br>معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام...<br>پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد، بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم...<br>پدر بزرگ که اتفاقاً همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده...<br>منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: مأموریت کنسل شد من دارم میام خونه...<br>شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متأسفانه نمیتونم ببینمت...<br>معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق...<br>پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت، معلمم برنامه اش عوض شد و میاد...<br>مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت!


]]></description>
</item>

<item>
<title>تا چه حد موفق هستید؟</title>
<link>http://morteza-gh.samenblog.com/992.html</link>
<description><![CDATA[<P><EM>نوشته: تارا مک وین</EM></P>
<P align=center><STRONG><FONT color=#ff0000>تا چه حد موفق هستید؟</FONT></STRONG></P>
<P><EM>بسیاری از مردم معتقدند که زندگی بدون برنامه ریزی نمی تواند چندان آینده درخشانی داشته باشد. این نکته شاید در بیشتر موارد درست باشد، اما در این برنامه ریزی، قابلیت های انسانی، توانایی، مهارتها، پشتکار و استقامت فردی نیز از اهمیت ویژه ای برخوردار است.</EM></P>]]></description>
</item>

</channel>
</rss>