<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
		>
<channel>
<title>مطالب بسیار زیبا</title>
<description>خوش آمدید دوستان</description>
<atom:link href="http://morteza-gh.samenblog.com/rss/989/" rel="self" type="application/rss+xml"/>
<link>http://morteza-gh.samenblog.com/</link>
<generator>RSS Generated by SamenBlog.com</generator><item>
<title>داستان مدیر و منشی</title>
<link>http://morteza-gh.samenblog.com/989.html</link><category></category>
<description><![CDATA[مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن...<br>منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری، کارهات رو روبراه کن...<br>شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش، میگه: زنم یه هفته میره مأموریت کارهات رو روبراه کن...<br>معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام...<br>پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد، بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم...<br>پدر بزرگ که اتفاقاً همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده...<br>منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: مأموریت کنسل شد من دارم میام خونه...<br>شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متأسفانه نمیتونم ببینمت...<br>معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق...<br>پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت، معلمم برنامه اش عوض شد و میاد...<br>مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت!


]]></description>
<pubDate>Thu, 9 Feb 2012 05:46:31 GMT</pubDate>
<dc:creator>morteza-gh</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://morteza-gh.samenblog.com/989.html</guid>
</item>
</channel>
</rss>