تبلیغات X
سفارش بک لینک
آموزش ارز دیجیتال
ابزار تادیومی
خرید بک لینک قوی
صرافی ارز دیجیتال
خرید تتر
خدمات سئو سایت
چاپ ساک دستی پارچه ای
چاپخانه قزوین
چاپ ماهان
کسب درآمد از فروش فایل




داستان قدرت لبخند
عضويت سريع
ورود
نام کاربري :
رمز عبور :
معرفي وبلاگ به دوستان
نام شما :
ايميل شما :
نام دوست شما:
ايميل دوست شما:
آرشيو مطالب وبلاگ
1391 خرداد
1391 فروردين
1390 بهمن
1390 دی
1390 آذر
1390 آبان
1390 مهر
نظرسنجي
به وب چه امتیازی میدهید؟




امکانات ديگر
سیستم همکاری در فروش ملی مارکت سیستم همکاری در فروش ملی مارکت
تبليغات در وبلاگ ما
داستان قدرت لبخند
در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود. شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمد و از او وحشت داشتند، کودکان از او دوری می جستند و مردم از او کناره گیری می کردند.
قیافه زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود. او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که می توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می گریختند او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری می نمود و مردم را از خود دور می کرد.
سال ها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند. یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه او گذشت اتفاقاً همزمان با عبور او از کنار خانه، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک بر خلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.
لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست. آن دو بدون اینکه کلمه ای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند. همین لبخند دخترک در روحیه پیرمرد تأثیر بسزایی داشت. او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می کشید. دخترک هر بار که پیرمرد را می دید، شدت علاقه وی را به خویش در می یافت و با حرکات کودکانه خود سعی در جلب محبت او داشت.
چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامه ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه پیرمرد همسایه بود که همه ثروتش را به دختر او بخشیده بود.
برچسب ها:

| لينک ثابت | | تعداد بازدید : 7
rss نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 دی 1390 و در ساعت : 14:54 - نويسنده : مرتضی
صفحات سايت
منوي اصلي
صفحه نخست
پست الکترونيک
عناوين مطالب
پروفايل مدير
ادرس RSS
تماس با ما
محبوترین نوشته ها
» آهنگ بسیار زیبا بالا برو از محسن نیك بخت - 1030
» به درخواست دوست عزیزمون اهنگ سعید تاتایی باز مثل هر شب ممنون از پیاموتون - 1020
» دانلود آهنگ سوپرمن از حدیثه - 699
» دانلود کل فول آرشیو های خواننده های ایرانی - 259
» رپ زابلی از ممد پورا و وحید سورنا بنام بستك - 247
» آهنگ بسیار شاد و زیبای خوشگلی دردسر داره از علی هایپر - 66
» دانلود نرم افزار nimbuzz برای آندروید - 56
» بو سرده آهنگ جدید تیک تاک - 56
» وحید سه برادری - 31
آخرين پست ها
» سايت انتقال یافت
» کاریکاتور / حذف۱۰میلیون پولدار از دریافت یارانه
» داستان دختر کوچولو خیلی دوستت دارم
» داستان ویلون نوازی در مترو
» داستان بهترین راه حل
» اس ام اس پ نه پ (پس نه پس)
» اس ام اس فلسفی و عرفانی
» داستان دلیل قانع کننده
» داستان بی خاصیت
پيوند هاي روزانه
» مداد
» مهاجرت به کانادا از طریق کار
» Amir Nazari
» دانلود نرم افزار
» دانلود ترانه های دجی نگار
» ساخت وبلاگ حرفه ای
ارسال لينك
پيوندها
» دانلود ترانه
» وب بروز مرتضی
» افزایش آمارواقعی در آلسکا
» عكس سایت تخصصی عكس
» وبلاگ تفریحی
آمار وبلاگ
» بازديد امروز : 5966
» افراد آنلاين : 1
» بازديد ديروز : 62
» بازديد ماه : 6027
» بازديد سال : 5965
» کل بازديدها : 45788
» مجموع اعضا : 4
تعداد مطالب : 909
تعداد نظرات : 10
موضوعات وبلاگ
» داستان، ( 0 )
داستان
شعر
» شعر، ( 0 )
اس ام اس
» اس ام اس، ( 0 )
صفحات اضافي
» تبادل لینك
» آمار
» دانلودموبایل