چرا دوستم داری
خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار وزندگی میکردند ،کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای . اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آنقدری گیرشان می آمد که فقط شکمشان را به سختی سیر کنند . اما یک سال بدون هیچ علتی ،محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد ، در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند...
زن کاتالوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد ، همچنان که صفحات آنرا یکی یکی ورق می زد افراد خانواده هم دورش جمع می شدند ، بالاخره زن آینه ی بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است . پیش از آن در خانه هرگز آینه ای نداشتند . از آنجاییکه پول کافی برای خریدنش داشتند ،زن آن را سفارش داد . یک هفته بعد وقتی در مزرعه سرگرم کار بودند مردی سوار بر اسب از راه رسید او بسته ای در دست داشت،و خانواده به استقبالش رفتند .